سيد محمد باقر برقعى
181
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
درد هجران غم فراق تحمل نمودن آسان نيست * بدانكه هيچ بلايى چو درد هجران نيست هزار درد به دل دارم از جفاى رقيب * ولى چه سود معشوق فكر درمان نيست فسرد خهون به رگ عاشقانه ز بىمهرى * عجب مدار اگر يك سرى به سامان نيست بناى عشق نهادند ز اول خلقت * به دين شكوه دگر واژهاى به ديوان نيست سپردهام به مهى سنگدل عنان دلم * به شوربختى من اخترى به كيهان نيست امير عشق منم كوس عاشقانه نزن * چو من به روى زمين عاشقى به دوران نيست روم شكايت دل با خداى خود گويم * ستم بس است كه زيبنده مسلمان نيست عنان متاب بتا ما چه كردهايم مگر * نظر به دوست نكردن طريق احسان نيست چهها گذشت به ما اندر اين دوروزه عمر * همين بس است كه نيازى به آب حيوان نيست ز دوست شكوه نداريم هرچه بادا باد * چه شان كنيم كه از كردهاش پشيمان نيست ز هجر يار خدا سوختم در اين وادى * چو من شكستهدلى اندر اين بيابان نيست مگر تو عهد نبستى بهيار اى « فرساد » * بساز و شكوه مكن گر وصال جانان نيست شوق وصال اگر امشب چراغى اندر اين ميخانه مىسوزد * پيام وصل يار آمد بدين شكرانه مىسوزد بيا ساقى كرامت كن شرابى را به ساغر كن * كه از شوق وصالش ساغر و پيمانه مىسوزد به راه عشق همت بايدت اى عاشق شيدا * بنازم شمع را گرد سر پروانه مىسوزد سمندر سوخت خاكستر شد اندر عشق محبوبش * بلى هر عاشق شيدا چنين مردانه مىسوزد